عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
198
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
چند بار هرچه داشت ، همه را با كمال صدق به مولانا بخشيد . چنان كه روزى به دو گفتند كه : اسباب و املاك هيچ نماند . فرمود كه : اثاث را بفروشند . بعد از چند روز گفتند : غير از ما چيز ديگرى نماند . فرمود : الحمد لله رب العالمين كه متابعت ظاهر رسول الله ميسرم شد . شما را نيز در راه خدا و عشق مولانا آزاد كردم . همگان در پى كار خود رويد « 1 » . مولانا و حسام الدين چلبى : حسام الدين چلبى به مولانا علاقمند بود ، مولانا هم به وى دلبستگى داشت . اگر حسام الدين در مجلسى حضور نمىيافت مولانا بر سر وجد نمىآمد . افلاكى نقل مىكند كه روزى معين الدين پروانه مجلس سماعى ترتيب داده بود . آن روز مولانا اصلا به معنى شروع نكرد و كلمات نگفت . پروانه به فراست دريافت كه بايد حسام الدين چلبى را هم به مجلس بخواند . از مولانا اجازه خواست كه حسام الدين را از باغ فرا خوانند . مولانا موافقت كرد . چون چلبى با جمع اصحاب خود به منزل پروانه نزديك شد ، پروانه به استقبالش شتافت . تا چلبى وارد مجلس شد ، مولانا برخاست و گفت كه : مرحبا جان من ، ايمان من ، جنيد من ، نور من ، مخدوم من ، محبوب من ، معشوق انبيا . و چلبى دم به دم سر مىنهاد و ياران نعرهها مىزدند . معين الدين سر بر پاى حسام الدين نهاد و مجلس نشئهء عارفانه گرفت « 2 » . هر هديهاى و نثارى كه براى مولانا مىفرستادند ، تا دينار آخر آن بىكموكاست پيش حسام الدين مىفرستاد و او نيز هديهها را نسبت به استحقاق افراد قسمت مىكرد . روزى امير تاج الدين معتز از آقسرا نقدينهء زيادى به مولانا فرستاده بود ، تا از آن سفرهاى بر ياران سازند و سماعى بر پا دارند و در آن مجلس او را از دعاى خير فراموش نكنند . امير تاج الدين در نامهء خود قيد كرده بود كه تمام آن
--> ( 1 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 39 - 738 ( 2 ) همان كتاب ، ص 769 به بعد